LOGO

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند...بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
 
  • یکشنبه هشتم تیر 1393 - 16:42
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان
بی شک   "رستگاری شاوشانک " یا "The Shawshank Redemption" یکی از بهترین و تاثیر گذارترین فیلم هایی است که دیدم.

فیلمی که در سال 1994 به کاگردانی فرانک دارایونت ساخته شده.

روح امید و تلاش و ستیز توأم با آرامش در این موج می زند.

اطمینان از رسیدن به هدف و رویاهایی که به ظن اطرافیان مسخره می آید.

حسی که در هر لحظه به تو می گوید تو برنده ای ! حتی اکنون که حقت را خورده اند. 

تو بنده ای ! حتی اکنون که میدانی اشتباه کرده ای!

شعار فیلم که به زیباترین شکل ممکن بیان می شود هم مهر تاییدی به افکار بیننده می زند از آنچه تا کنون دیده است :

اندی پس از بازگویی خیالاتش در جزیره ای در اقیانوس آرام برای دوستش رد و سرزنش شدنش توسط او ، از زمین بر می خیزد و اینگونه پیام سازنده را در دیالوگ طلایی اش جای می دهد:

تلاش کن برای زندگی کردن یا به پیشواز مرگ برو

 

دانلود قسمتی از فیلم

 


 
  • سه شنبه هجدهم تیر 1392 - 16:55
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان

این اولین باره که پشت در اتاق بیمارستان انتظار قدم نهادن کودکی بهدنیایمان را می کشم!

فرزند برادرم !

هم اکنون (ساعت 2 بامداد )که در حال نوشتن این پست هستم دو پدرنگران را می بینم  درحالی که دست هایشان رااز پشت گرفته اند و این سالن 100 متری را حدود یک کیلومتر راهپیمایی نموده اند ویکهو با کوچترین صدایی پشت در اتاق عمل می جهند و از پشت شیشه ی مات و شطرنجی، باچهره ای مضطرب و جدی سعی می کنند تا بفهمند چه خبر است!

نمیخواهم بگویم که منبیخیالم! ولی خوب به هر حال الان مسئله ای مهم تر را در این جا یافته ام!

اندکی به چهره مادرم می نگرمواندکی به اضطراب برادرمو ناخودآگاه برادرم را پدرم فرضمیکنمو عروسمان را مادرم!

وای!

این همه توجه! نگرانی! مراقبت ها! دردها و سختیها! برنامه ریزی ها!و بازهم توجه ها! در یک زمان برای من بوده است؟!باور نکردنیاست!

فدای تمام محبت هایتان پدر و مادر عزیزم!

دست و پاهایتان را از همینجا میبوسم!سکوت شکسته شد...

پرستار با صدایی بلند:

- شما پدر بچه هستید؟؟

بـ بـ بله بله !!

!!! پس بیایید ببینیدش -


برچسب‌ها: متفرقه, پدر و مادر
 
  • شنبه سی و یکم فروردین 1392 - 16:41
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان
 

خدایا بگیر هر آنچه که تو را از من می گیرد....سلام عرض میکنم به بچه های ناب سرزمین مقدسم ایران!... این چیزیه که همیشه قبل از همه ی حرف هایش میگه!

احتملا میشناسیدش... یعنی اکثر بچه های کنکوری او را میشناسند! البته این فقط در شناختن تمام نمی شود! بچه ها عاشق حرف هایش اند! چرا که پس از گوش کردن به صحبت هایش آنها را آرام میکند! و چیزهای مهمی را که از یاد برده بودند به یادشان می آورد!

می شود گفت او یک بمب انرژی است! چرا که معیار های زندگی کردن با روحیه ای سرشار از امید را ، خوب بلد است!

البته او  تنها، یک مشاور کنکور نیست!

خوب وقتی دوران کنکور ، مقیاس کوچکی باشد از کل دوران زندگی ما +،

پس جای شکی نمی ماند که او را یک مشاور زندگی بنامیم! یک بمب انرژِی برای زندگی بهتر!

یادم هست دوران کنکور همیشه از این اخلاق استرس بر انگیز مشاوران تلویزیون به ستوه می آمدم و سریعا کانال را عوض می کردم! 

که یکبار دقیقا چیزی بر خلاف همه و همه وهمه ی آنها دیدم!

سید ایمان سرورپور از شخصیت های محبوبی است که حداقل خود من را در دوران کنکور خیلی کمک کرد!

اما یک تبصره خیلی مهم:

«این چیزی که میخواهم بگویم خودش یک پست جدا می طلبد»

خیلی از ما ( خصوصا ما ایرانی ها )

یا کسی را، با تمام و کمال جوانب و جزئیات زندگی اش  باید دوست بداریم ، یا باید او را دشمن خویش پنداریم!

هنوز این موضوع برایمان درست تعریف نشده که اگر کسی چنان در وصف و جمال گوش چپ یک شخص کتابی نوشت  که درخت هم از عشقش به وجد می آمد!  ما باید هر لحظه این امکان را بدهیم که در آن واحد ممکن است از گوش راست آن شخص و سایر ویژگی های او بدش بیاید و یا حتی متنفر باشد!

مثلا وقتی من عاشق اخلاق کسی می شوم و میگویم او را دوست دارم! ، این اصلا به این معنی نیست که من تمام ابعاد زندگی او را دوست دارم و دنباله روی او در همه زندگی او هستم!

این نکته را هرگز برای این نگفتم که اشاره ای به ایمان سرورپور عزیز کنم!، و فقط و فقط به این خاطر گفتم که این، اولین پستی بود که (حقیر!) در آن، از یک شخصیت معاصر تقدیر کردم!! و فکر میکنم که این تبصره را بهتر بود همین جا بزنم!

به علاوه با خدا بودن یعنی منهای همه ی مشکلات بودن!.... این هم جمله اییه که همیشه آخر حرف هاشون میزنند!

در نهایت همه شما را از صمیم قلبم به آرشیو برنامه های ایمان در برنامه فرصت برابر و شبکه ایرانیان دعوت میکنم!! که زحمتشان را آقای ابوالفضل قاسمی و برو بچه های وبلاگ مرجع تخصصی کنکوری ها و فول انگیزشی کشیده اند! و من هیچ کاره بودم! و همینجا هم از همه این عزیزان تشکر میکنم!

 

 

برنامه 30 فروردین ماه 92 مهندس سرورپور

برنامه 23 فروردین 92 مهندس ایمان سرورپور در فرصت برابر

برنامه 16 فروردين ماه 92 مهندس سرورپور در فرصت برابر

برنامه 25 اسفند مهندس ایمان سرورپور در فرصت برابر

برنامه 18 اسفند ماه مهندس سرورپور در فرصت برابر

برنامه 11 اسفند ماه مهندس سید ایمان سرورپور در فرصت برابر

برنامه 4 اسفند مهندس ایمان سرورپور

برنامه 27 بهمن ماه 1391 مهندس ایمان سرورپور

برنامه 20 بهمن ماه 1391 مهندس ایمان سرورپور

برنامه 13 بهمن ماه مهندس سرورپور در فرصت برابر

برنامه 6 بهمن 1391 مهندس ایمان سرورپور در فرصت برابر

برنامه مهندس ایمان سرورپو 29 دی ماه

برنامه 22 دی ماه 1391 مهندس ایمان سرورپور

برنامه 15 دی ماه مهندس ایمان سرورپور درفرصت برابر

برنامه 8 دی ماه مهندس سرورپور در فرصت برابر

برنامه 1 دی ماه مهندس سرورپور در فرصت برابر

برنامه مهندس ایمان سرورپور 24 آذر ماه

برنامه مهندس ایمان سرورپور فرصت برابر 17 آذر ماه

برنامه مهندس سرورپور در 10 آذر ماه 91

برنامه مهندس ایمان سرورپوردر 3 آذر ماه 91

حضور مهندس سرورپور در فرصت برابردر 26 آبان 91

یه برنامه شاااد از مهندس ایمان سرورپور در شبکه ایرانیان 10 آبان 1390

برنامه 4 آبان 90 مهندس سرورپور در شبکه ایرانیان

برنامه 13 مهر مهندس سرورپور

برنامه فوق العاده زیبای مهندس ایمان سرورپور در فرصت برابر ۶ مهر ماه ۱۳۹۱

برنامه 23 خرداد مهندس ایمان سرورپور

 

 


برچسب‌ها: سید ایمان سرورپور, کنکور, برنامه ی فرصت برابر, انگیزه, امید
 
  • دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 - 0:59
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان
میدونم یکمی.. نه نه! بیشتر از یکم دیر شده ! واسه اینکه بگم عید بر شما مبارک!

ولی خوب اشکالی نداره ، من مطمئنم دوستان خوبم انقدر بزرگ هستند که باز هم می پذیرند!

http://www.mihanday.ir/wp-content/uploads/2013/03/cardpostal-nowroz-13.jpg

پس خیلی ساده و صمیمی میگم:

امیدورام امسال واستون سالی پر از پیروزی های ریزو درشت و همراه با سلامتی باشه!
.
.
سال 91 واسه خودم که خیلی خوب بود! چیز هایی زیادی به دست آوردم!

کنکور قبول شدیم!... شنا بلد شدم!...گواهینامه!....دوستای خوب!...و جندتا چیز دیگه!!

امیدورام سال 92 در ادامه ی اونها باشه و سر شار از موفقیت والبته بــــرکــــت برای همه باشه!!


 
  • جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 - 16:25
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان

­­زیبایی چیست؟ به راستی کدامشان زیباست؟ یک سفید لاغر اندام با بینی ای کوچک و سربالا؟
یک سیاه چاغ با دماغی پهن؟ یک سرخ پوست مزین شده به برگ درختان و رنگهای آرایشی؟! یک زرد پوست هندی با خال های سرخش؟
اگر جواب شما یکی از دسته های بالا باشد ، پس چرا باقی گروه ها را زیبا ندیدید؟ به نظر شما آنها دوست داشتند خودشان را زشت کنند؟ یا این یک ظاهری زیباست برای خودشان؟!
احتمالا فهمیده اید چه میخواهم بگویم! همه حرف من این است:
"زیبایی نسبی است"
اگر در این شک دارید باید بگویم لحظه ای تصور کنید که  :
شما در یک جزیره ایی به دنیا می آمدید که همه ی زن های آن جا دماغی دراز و افتاده و پوستی چروک و هیکلی قناص و  زمخت داشتند!
آن موقع شما اگر قرار بود عاشق شوید ،عاشق زیباترین زن عمرتان با دماغی افتاده و دراز و چاغ و قد کوتاه میشدید!

 

در اینجا عنصر محدودیت  بود که موجب تغییر معیار شما از زیبایی شد!
اما من میخواهم در این پست از یک عنصر مهم تر سخن بگویم! عنصری که شاید علت عمده ی تصورات ما از زیبایی شده است!

 

عنصری که شاید بشود نامش را گذاشت " القای زیبایی ".
زرنگ زیباست!  نابغه زیباست!  بامزه زیباست!  قهرمان زیباست!!
آدم ها زیبایی ها را دوست دارند و تمام تلاششان را هم میکنند تا خود را بدان برسانند! تصور شما از زیبایی هر چه باشد ، شما سعی تان بر این میشود که ، خود را شبیه آن کنید!

اما این قهرمان ها و نابغه های زبل ذهن ما چه کسانی هستند؟ اصلا چه کسی مسئولیت  ساختن آنها در تصور ما را بر عهده دارد؟

یکی اینکه در زندگی خودمان آنها را در واقعیت ببینیم و آن ها را به لیست زیبایی ها و مطلوبیت های ذهنمان اضافه کنیم!
مثل دیدن هم کلاسی زرنگ وشاگرد اول و چابک در مدرسه! که دیگر همه ی کار های او برای ما زیبا می شود و به اندازه تاثیری که از او گرفته ایم سعی میکنیم شبیه او شویم!
اما این مورد زیاد پیش نمی آید و اگر هم پیش بیاید تاثیرش در مقابل مورد بعد تقریبا هیچ است!
این مورد موثر چیست؟

 

 

 


برچسب‌ها: زیبایی, فیلم نامه, کارگردان, بازیگر, نوجوان
 
  • دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 - 22:7
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان
 

 نمیدانم واقعا باید یقه ی که را بگیرم؟ مشکل از کیست؟ چرا صدای هیچ کس در نمی آید؟ واقعا کسی نمی فهمد یا به روی خودشان نمی آورند؟
پدر جان ، فیلم ها را میگویم
...
از فیلم نامه ها گلایه میکنم...
 
مگر از این راز کهنه بی خبرند این فیلم نامه نویسان و نویسندگان و کارگردان ها  که این  فیلم و تصویر و رسانه ابزار سحراند بر وجود بیننده؟؟
مشکل جامعه ات چیست؟ مردم کشورت کم خونند؟ خوب این که نگرانی ندارد!  کارتون ملبان زبل بساز و مردم را با خوردن اسفناج از همان دوران کودکی از این خطر بِـــرهان!
نگران آینده ی تیم فوتبال کشورت هستی؟ فوتبالیست ها بساز!بزرگانی چون زیدان ،الکساندرو دل پیرو و هاید تو شی ناکاتا در مصاحبه های خود گفته اند که به عشق این کارتون فوتبالیست شده اند!

الان موضوع اصلی فیلم های سینمایی ما چیست؟ واقعا این فیلم ها هدفمندند؟ چه هدفی را دنبال می کنند؟ چرا وزارتی ، نهادی آنها را به ساختن فیلم هایی در راستای اهداف مهم تر محدود نمیکند؟

خودمانیم یک لحظه منصفانه گوش کنید به من:
من یک نو جوان (شاید در ابتدای جوانی ) کدام فیلم را من در کشورم باید می دیدم تا درآن با کاراکتر قهرمان و موفق هم سن و سال خودم در فیلم همزاد پنداری می کردم و سعی می کردم که ویژگی هایی را که از قبل نویسنده مسلمان کشورم هوشمندانه در آن کار گذاشته بود را در خود هویدا کنم؟؟
 واقعا سن آموزش و تربیت  فقط زمان ازدواج است؟  یا نوجوانی و جوانی و صد البته کودکی؟ ویا اصلا مشکلی مهم تر از ازدواج و روابط و زناشویی در کشور نیست؟ اگر هم اینطور است ، علتش چیست؟ آیا این نمیتواند باشد که تربیت دوران کودکی و جوانی موجب این مشکلات شده است؟

                                                                
                              

  چند فیلم قوی ساخته شد که کاراکتر قهرمان فیلم یک نوجوان باشد؟ چقدر از ویژگی هایی که باید یک نوجوان مسلمان ایرانی داشته باشد در آن نقش تعریف شد؟

 گاهی با دیدن زحمات و کارهای بغرنجی که برخی داعیه داران دین و فرهنگ و مبلغان تحت عنوان "کار فرهنگی" می کنند پیش خودم کلی غصه میخورم...  چراکه تمام و کمال مولفه ها و اخلاق و نکات و حرف هایی را که آنها به نام کار فرهنگی سعی می کنند انتقال دهند را چه خوب می شد در فیلم و فیلم هایی برای بیننده تعریف کرد و حتی کاری کرد که ارزشی که خود شما برای بیننده تعریف کرده اید نزد او مهم تر از شما شود!
خوب میدانید عصر ما  عصر سحر است! بخواهیم یا نخواهیم به اندازه کافی از چوب های سحر آمیز اجنبی ها و غربی ها سحر میشویم اما از سوی منتشران اعتقاداتمان هیچ!!

 

شما
ای کارگردان....
ای نویسنده...
ای فیلم نامه نویس...
ای بازیگر!
    

                                                                                      
 حال که عصر سحر است شما هم چوب دستی سحر آمیزتان را بار دیگر در راستای رسیدن به اهداف مهم تر از پیش، از این جعبه خاک خورده در بیاورید تا حداقل دوجانبه مسحور باشیم!
هرچند دیر است اما چاره ای نیست!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: سلام به همه دوستان خوبم بعد از تقریبا دو ماه!! باید اعتراف کنم که دلم واستون تنگ شده بود واقعا!
این ترم هم خدا رو شکر دانشگاه صنعت نفت اهواز هستم و درسا بسیار سنگین تر از پیش!! :)

 

 

برچسب‌ها: کارگردان, فیلم نامه, نویسنده, فیلم, بازیگر
 
  • دوشنبه یازدهم دی 1391 - 0:52
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان

یه یاد آوری به خودم و همه وب نویس ها! :
اصولا نوشتن به آدم آرامش میده ، ذهن آدم رو خلوت تر میکنه ،فضا رو واسه  ایده های بهتر باز تر میکنه !
درسته که داشتن مخاطب برای نوشته هامون خوشحالمون میکنه! انرژی بهمون میده و گاها هم انگیزه!
اما این دلیل نمیشه که ما دلمون رو خوش کنیم به مخاطب هامون همیشه ، چون این طوری ممکنه گاهی اوقات دلسرد بشیم...                   

و تازه چقدر بده میشه اگه واسه مخاطب هامون احترامی قایل نشیم..
چطور میشه در زندگی شخصی کسی دخالت کرد و گفت که وقتت را برای وب من بگذار چون که من میدانم تو وقتت را داری بیهوده هدر میدهی! پس عذر و بهانه ای نداری !
-------------------------------------

پ.ن1-یه شعر واسه یکی از دوستان نوشتم که میدونم درست نیست بگذارمش! شاید بعدا بهش نشونش دادم× خخخخخ× :)

پ.ن2- فرا رسیدن ایام اربعین حسینی رو به همه شما مهربانان تسلیت می گویم...

پ.ن3- یه کار جالب از جناب ملا باسم دیدم که به زبان انگلیسی مداحی کرده و واقعا زیبا بودش ، دانلودش توی ادامه مطلب به همرا متنش و ترجمه وکمی توضیحات !


برچسب‌ها: وقایع اتفاقیه
 
  • جمعه یکم دی 1391 - 14:0
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان
من قبلا هم که وب مینوشتم این اتفاق واسم می افتاد ...
ولی حالا فکر میکردم دیگه از این خبرا نیست که بیای ببینی یهو قالب وبلاگت شده قالب پیشفرض ساده و قالب قبلیت با تمام محتویاتش دود شده رفته هوا!
واقعا چرا این اتفاق می افتد؟


با این وضعیت باید انتظار این را هم داشته باشیم که ببینیم یکهو کل مطالب وب پاک شدند و "کأن لم یکن شی مذکورا "هیچ چیزی در آن وجود نداشته!

پس توصیه میکنم به همه وب نویس ها به خصوص بلاگفایی ها ;

که از قالب و مطالب وبشون هر چه زودتر یه نسخه بردارند چون اینجا هیچ تضمینی وجود نداره..!


برچسب‌ها: وقایع اتفاقیه
 
  • شنبه هجدهم آذر 1391 - 22:27
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان
خاک پای زائرانش را مقدس می دانست... پارچه ای در دست داشت و آن را به خاک پای زائرانش متبرک می کرد...

او می دانست که هرکسی به آن جا دعوت نخواهد شد و هیچ کس هم بدون دعوت امام مهربانی ها به آنجا نخواهد آمد.

او ایمان داشت و اتفاقا نتیجه هم گرفت! بیماریش شفا یافت!(1)

 

ضریح مطهری که منسوب به آقا ابا عبدالله شده و تمام بند بند فولادی آن ، حال دیگر حسینی شده در میان عاشقانش دور میخورد و کم کم دارد به دیار یار و مقصد نهایی اش می رسد!

آری او حرف ها و حاجت ها و درد و دل ها و دلتنگی های محبان حسین را با تمام وجودش به امانت گرفته تا آنها را به صاحبش برساند!

و چه مطهر شده است به خاک پاک پای عاشقان حسین ؛ قطعه فلزی که تا چندی پیش هیچ نبود!

اما حالا قاصدک خبر رسان شده است!

سفرت به خیر ، اما ؛ تو رو دوستی "خدا را"!...
چو از این دیار عشاق به سلامتی گذشتی ،
به امام حسین به یاران برسان سلام ما را!
_______________________________________

+1- سوال(یکی از دوستان وب نویس) : نمیدونم چرا اما نمیتونم قبول کنم که این ضریح بخودی خود مقدس باشه که مردم بهش بوسه بزنن یا زیارتش کنن...آخه وجود امام حسینه که باعث متبرک شدن هر چیزی میشه...میدونم خدا ب نیته هرکسی نگاه میکنه...ولی این عمل واسم قابل هضم نیس... [ و سوالاتی از این قبیل ]؟؟؟

کاوه آهنگر یه تیکه چرم  بی ارزش مینداخت روی پاش واسه آهنگری ، تنها پسرش رو که ضحاک گرفت و... (که داستانش رو حتما میدونید )و خلاصه فریدون - پاکزاد - رهبر شد و اومد، پرچمشون شد همون یه تیکه چرم که البته دیگه اون موقع خیلی ارزش پیدا کرده بود، چون معنا داشت ، چون نشانه یک گروه بود ..
این خود وجود فریدون و یارانش بودن که محترم بودند ، اما یه تیکه پارچه ای که به اونها نسبت داده شد هم ، ارزش پیدا کرد.
...
همچنین دیدیم هم که کسی بوده که با خاک پای زائران امام رضا شفا پیدا میکنه و... مطمئنا هم نه هرکسی زائر میشه و نه ناظر همین ضریح ،که بیاد میون محبان امام حسین و حرف های دلش رو بسپاره بهش!
و اون موقع اکسیژن هم در این جمع دعوت شده متبرکه چه برسه به خاک پا!
...
و تازه شعر مولوی چه زیباست که از زبان اشیا (جمادات) سروده:
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم / با شما نا محرمان ما خاموشیم !
این ضریحی هست که قراره سالها همنشین امام حسین و زائراش باشه ، پس چه موقعیتی خوبی که صدامون رو بسپاریم بهش تا اون رو به به مولامون برسونه و مدام تکرار و تکرار کنه!
.....
ودر کل با همه این حرف ها میگم که ، این موضوع زیبا و پاک و عاشقانه - جدا ، خرافه هم - جدا ...
چه دلیلی داره که وقتی شلوغه ، قلاب دست بگیرند و از سر و کول جمعیت بالا روند؟
محبان امام رو با مشت و لگد و گاهی (باور کنید) ، گاز گرفتن کنار زد که به ضریح رسید؟واز این دست موارد..
....
+2- من چند دقیقه بعد از اینکه این مطلب رو نوشتم ، برای اولین بار رفتم به سمت ضریح ،
واقعا وصف ناشدنی بود... واقعا آرامش خاصی داست ، واقعا کربلا بود!
البته من که کربلا نرفتم ولی توصیفش رو زیاد شنیدم ..
ایستگاه های صلواتی پشت سر هم و روی خوش آنها ، بوی اسپند  ، و حتی بعضا نوحه های عربی تماما تعریف هایی که ار کربلا شنیده بودم رو واسم تداعی می کرد...
تعجب و حس غریب در نگاه اشخاصی که به سمت جایگاه می رفتند و چشمان قرمز و اشک آلود کسانی که از محل باز می گشتند حساب کار را دست آدم می داد!
می فهمیدم ،شاید، آن لحظه ،که یعنی چه : کل یوم عاشورا ، کل ارض کربلا...
آری حسین نه محدود به زمان می شود و نه مکان... و گویی هر چه همرنگش شود ، اعتبار یابد و ارزش پذیرد!


1-«مرحوم حاج شيخ عبدالكريم (اعلي الله مقامه الشريف) فرمودند: چشم درد شديدي به من عارض شد، به حدي كه توان مطالعه و نوشتن را از من سلب نمود. مطالعه و نگارش را كنار گذاشتم و ....


برچسب‌ها: امام حسین, ضریح
 
  • دوشنبه ششم آذر 1391 - 23:45
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان

همه ی ما خیلی چیز ها را از بچگی میدونیم و اونها رو با همون درک و فهم بچگیمون با کمی تحلیل توی ذهنمون ثبت کردیم.


حقیقت اینه که اگه نیاز نشه ، یا چیزی باعث نشه که ما مجددا به اون موضوع فکر کنیم ، همون تصور و فکرِ پیشینِ دورانِ کودکی مون رو به همراهمون میبیریم تا نوجوانی و جوانی و...


مثلا ما همه مون توی کتاب های دوران دبستان ، این شعر فردوسی رو خوندیم:

میازار موری که دانه کش است ...

شما به محض شنیدن این شعر ،توی ذهنتون حتما ادامه اش را خوندید ، که جان دارد و جان شیرین خوش است!

و خیلی خیلی کم پیش میاد که با شنیدن آن، دوباره به عمق معنای این بیتِ شعر فکر کنید، چون که  اولا مدام برایتون تکرار شده و دوما این رو زمانی بهش فکر کردید که دوران کودکی را می گذارندید!


خیلی دیگه از مطالب هم هستند که اینطوری توی ذهن ما خانه کردند!

من چند وقت پیش توی اتاق یکی از اقواممون که رفتم یه لحظه موندم! دیدم تمام دیوار اتاقش رو با جملات کوتاه و انگیزشیِ انگلیسی پر کرده! به طوری که اصلاٌ کل دیوار همش کاغذ شده بود!

یا خیلی وقت ها دیدم بسیاری از سخنران ها و روحانیون ، موقع خواندن احادیث ، خیلی مشتاقند که قبلش عربیشون رو بخونند!

خوب این در واقع برای اینه که ما هنگام ترجمه کردن این متن یا مطلب توی ذهنمون ، ناچار میشیم دوباره از نو بهش فکر کنیم! و نگاه جدیدی (گاها) نسبت بهش پیدا کنیم و مفهوم و معنیش  روخوب توی ذهنمون بنشونیم!

من خودم هم این تجربه رو داشتم ، یه مدت یه بازی علمی روی موبایلم بود که وقتی به مرحله بعد میرفتی ، یه متن علمی (انگلیسی) بهت به عنوان جایزه میداد ، من هم هر کدومشون رو خواندم تا الان هم یادمه(تقریبا)!

 میشه به این نتیجه هم رسید که متن های ادبی و خلاف عادتِ معمول ، و همچنین اشعار هم، برای همین گفته می شوند و اتفاقاٌ  طرفدار هم پیدا می کنند!


این موضوع میتونه اهمیت مواد درسی و فکری افراد را هم ، به فراخور سنشان  نشان دهد...

خیلی از ما ها (مثل خود من)  خیلی کم نسبت به شهدای کشورمون در طی 8 سال دل میسوزونیم (البته به جز حرف های شعاریمون!) گاهی که با خودم فکر میکنم میبینم که،شاید علتش این باشد که موضوع جنگ را با ادبیاتی که مثلا الان باید بهمون گفته می شد در زمان کودکی و نوجوانی شنیده ایم و با همان میزان درک ، در ذهنمان ثبتشان کرده ایم! و حالا که دوباره آنها را میشنویم ، دوباره لینکش میکنیم به همان خونه ای که قبلا در کودکی ، در ذهنمان ثبتش کرده ایم!

و  این حالا به یک چیزی نیاز دارد که ذهن ما را  غافلگیر کند! و به یک شگردی با ادبیات جدیدی ما را به ناچار ، مجددا ، به تامل وا دارد!

ما باید سعی کنیم به هر بهانه ای که شده به دانسته هامون دوباره بیاندیشیم و آنها را متناسب با فهم و درک جدیدمون به روز کنیم!


برچسب‌ها: ریکاوری, رفرش, بازیابی, خلاف عادت, فهم, درک, دانسته
 
  • یکشنبه پنجم آذر 1391 - 19:5
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان
وای واقعا خوندنش ارزش داره! ....

استیون پاول جابز (Steven Paul Jobs)  سبک تصمیم گیری های ضربتی زندگیشو در دانشگاه استنفورد در سال 1983 بیان میکنه :


http://shakheyetouba.paiiz.ir/wp-content/uploads/2011/10/steve_jobs.jpg


من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خونید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. اما امروز می‌خواهم داستان زندگیمو براتون تعريف كنم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستانه...

اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگیه.. .

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خوام براتون بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود منو تو لیست پرورشگاه قرار بده که یک خانواده منو به سرپرستی قبول کنه.

اون شدیداً اعتقاد داشت که منو یک خانواده‌اي كه تحصیلات دانشگاهی دارند، باید به فرزندی قبول کنند و همه چیز رو برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که منو بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی‌خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند.

این جوری شد که كه نصف شب یک تلفن به پدر و مادر فعلی من شد و ازشون پرسيدند که آیا حاضرند منو به فرزندی قبول کنند یا نه و اونا گفتند که حتماً.

مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان رو هم تموم نکرده. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خوندگی منو امضا کنه تا اینکه اونا قول دادند که منو وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در اون موقع اطلاعاتم کم بود، دانشگاهی رو انتخاب کردم که شهریه ی اون تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و منم پس‌انداز عمر پدر و مادرم رو به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌کردم.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/b/b9/Steve_Jobs_Headshot_2010-CROP.jpg/220px-Steve_Jobs_Headshot_2010-CROP.jpg


بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ی چندانی برام نداره. هیچ ایده‌ای درباره اينكه می‌خواهم با زندگیم چي کار کنم و دانشگاه چه جوری می‌خواد به من کمک کنه نداشتم و به جای این‌که پس‌انداز عمر پدر و مادرم رو خرج کنم، ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می‌شه.

اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌های زندگیم بوده. لحظه‌ای که من ترک تحصیل کردم به جای این‌که کلاس‌هایی رو برم که به اونا علاقه‌ای نداشتم شروع به کارایی کردم که واقعاً دوسشون داشتم. زندگی در اون دوره خیلی برای من آسون نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستام می خوابیدم و قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم که با اونا غذا بخرم.

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده‌روی می‌کردم که یه غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذاهاشون رو دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونیم تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ی گران‌بها شد. کالج رید اون موقع یکی از بهترین تعلیم‌های خطاطی رو تو کشور می‌داد. تمام پوسترای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و من رفتم سر اين کلاسای خطاطی.

سبک اونا خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از اون لذت می‌بردم. امیدی نداشتم که کلاسای خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشن ولی ده سال بعد از اون کلاسا موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاشو طراحی می‌کردیم\ تمام مهارتای خطاطی من دوباره تو ذهنم برگشت و من اونا رو در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونتای کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من اون کلاسای خطاطی رو اون موقع بر نداشته بودم، مک هیچ وقت فونتای هنری الآن رو نداشت. هم طور چون ویندوز طراحی مک رو کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونتا رو نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده رو نگاه می‌کنه شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشه ولی وقتی گذشته رو نگاه می‌کنه متوجه ارتباط این اتفاقا می‌شه. بنابراين یادتون نره شما باید به یه چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتون، به سرنوشتتون و به زندگیتون.

این چیزیه که هیچ وقت منو ناامید نکرده و خیلی تغییرات تو زندگی من ایجاد کرده...

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکسته...

باقی در ادامه مطلب!


برچسب‌ها: استیون جابز, سخنرانی, دانشگاه استنفورد, تصمیم
 
  • سه شنبه سی ام آبان 1391 - 19:33
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان

سلام!                                                                                                     
این روزهای حسینی را به شما دوستان خوبم تسلیت و تبریک می گویم...
تسلیت میگویم به خاطر غربتش که از غربت علی صد برابر بیشتر بود
علی بر حق بود و او را درنیافتند اما حسین بر حق بود و نه تنها او را در نیافتند بلکه بند بند وجود او و یارانش  را در مقابل چشمان معصوم خانواده اش از هم گسیختند
و با سم اسبانشان هل هله کنان بر آن تاختند...

و تبریک می گویم این ایام را ، که نقطه عطف مسیر مسلمین شد...
و مسلمین را از اوج ذلت و غفلت بیدار کرد و به مسیر بازگرداند
ایامی که حماسی تر از آن را نه یومی دیده است و نه ارضی
روزی که غیرت بر ذلت پیروز گشت و  ارزش ها  در وجود مسلمین زنده شد
روزی که به ما یاد داد در سخت ترین شرایط هم نباید دست از اعتقادات خویش بر کشیم.


برچسب‌ها: وقایع اتفاقیه
 
  • شنبه بیستم آبان 1391 - 21:12
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان

دراین پست به برتری ظاهر و باطنمان نسبت به یکدیگر و فاصله ی بین آنها که در هرکسی  (تقریبا) وجود داره می پردازیم! یکم طولانی شده اما اگه کامل بخونیدش ، باید واستون جالب باشه!

انسان اجتماعی است و زندگی و ادامه حیات او وابسته به ارتباط با اطرافیانش است! ما برای رفع این نیاز باید بتوانیم با اطرافیانمان به خوبی ارتباط برقرار کنیم که حداقل چیزی که برای این کار نیاز است ، مقبولیت ما از سوی اطرافیانمان است.

                                  

برای این مقبولیت باید شخصیتی متوازن و مطلوب داشت. قطعا عواملی بسیاری در این مطلوبیت  تاثیر دارند ولی مهم ترین عامل و کلی ترین نگاه، تناسب میان ظاهر و باطن است!
به طور کلی زمانی که انسان باطن بهتر و بالاتر یا مساوی با ظاهرش داشته باشد ،شخصیتش از سوی اطرافیانش پذیرفته تر، متوازن تر و مطلوب تر است.
و بالعکس وقتی باطن شخص از ظاهرش  پایین تر باشد ، به همان میزان اختلاف ظاهر و باطن، دافعه پیدا می کند و کم کم طرد میشود...

 خوب تازه رسیدیم به اصل مطلب!. در اینجا دو راه و نگرش پیش می آید:
دسته اول) عده ای می گویند پس ما برای اینکه شخصیت مطلوبی بین اطرافیانمان داشته باشیم، می آییم  ظاهرمان را پایین تر از باطنمان میاوریم  تا باطن به خودی خود بالاتر از ظاهرمان باشدو این گونه مورد مقبولیت اطرافیان قرار می گیریم!
مثلا پسری که شلوار لی پاره و تک پوش کوتاه مدل دار پوشیده و درجمع بلند می شودو نماز می خواند ، مورد تحسین همه قرار می گیرد که عجب پسر آقاییه و...!

اما اگر همان پسر با شلوار پارچه ای و پیراهن یقه دیپلمات و خلاصه تیپ مذهبی در مبان جمعی خدای نکرده نمازش دیر شود و یا حرکت ناشایستی از او رخ دهد چه سرکوفت ها که نخورد! اگرچه گاها هم به ظاهر ملامت نشود اما این کارش در نگاه اطرافیانش به او بی تاثیر نیست!

پس به طور خلاصه این دسته افراد ترجیح می دهند ظاهرشان ،به میرانی پایین تر از باطنشان باشد تا این گونه از مقبولیت اطرافیانشان بهره ببرند! و به توازن شخصیتی در سطح پایین دست یابند!

دسته دوم) اما عده ایی دیگر معتقدند باید قلاب ریسمان  ظاهر را به بالا بیانداخت و باطن را به کمک آن بالا کشید!
یعنی این افراد سعی می کنند ظاهری مناسب و در محدوده ی عرف دین داشته باشند و سطح باطنشان را (که پایین تر است)به ظاهرشان وسطوح بالا برسانند!
در واقع این افراد سعی دارند به توازن شخصیتی در سطح بالاتر برسند!
دقت کنیم که این گروه افراد لزوما نباید ماکزیمم ظاهر مثبت (و عرفانی!) داشته باشند ،بلکه ظاهری در بازه ی محدودیت عرف دینی دارند!

                                    

به راستی باید جزو کدام دسته بود؟!

شما از  رفتار کدام دسته تبعیت می کنید؟

میشود دلیل انتخابتان را بگویید؟
----------
من فکر کردم ، پرسیدم و نتیجه ایی گرفتم!(فعلا!) این نتیجه من است:
برای دسته اول میتوان گفت:
 باطن بر ظاهر و ظاهر بر باطن تاثیر می گذارد .کسی که ظاهر خویش را پایین می آورد تا باطنش بالاتر باشد شاید به خودش ظلم می کند...باطن او خواه و ناخواه از ظاهر و لباسش تاثیر می پذیرد و زمینه های خطر و تن به گناه دادن برای او ساده تر و راحت تر می گردد.

اما دربررسی دسته دوم این سوال میتواند وجود داشته باشد، که:
اگر کسی از این روش تبعیت کند ناچارا در یک بازه ی زمانی ،  ظاهری بهتر از باطن خویش دارد، این ریا نیست؟!
پاسخ:اگر ریا شود، در اینجا ریا واجب است
!


دقت کنیم ; این متفاوت است با کسی که قصد ریا کردن دارد. در واقع این دسته افراد میخواهند ظاهری در تناسب دینشان و عقیده شان داشته باشند اما باطنشان را پایین تر از ظاهرشان می بینند، آنها نه تنها این را مشکل نمیدانند بلکه از این راه سعی می کنند باطن خویش را به ظاهرشان برسانند! 

اما  یک سوال و پاسخ شما!؟:

چه تضمینی وجود داردکه در این روش، پس از بهتر نمودن ظاهر از باطن ، شخص بتواند باطنش را به ظاهرش برساند؟

اگر این بازه زمانی که ظاهر بهتر از باطن است ،به طول انجامید چه؟

*دیدن داستان کوتاهِ مرتبط با این موضوع هم، از وبلاگِ صدایِ سکوت ، خالی از لطف نیست!(در اینجا)


برچسب‌ها: اندیشه, شخصیت, باطن, لباس, ظاهر, ریا, اجتماعی
 
  • شنبه بیستم آبان 1391 - 16:21
  • دسته بندی :
  • نویسنده: آقا ایمان
سلام دوباره!

از این به بعد خواستید قدم رنجه بفرمایید و تشریف بیارید به وب خودتون ، میتونید از آدرس زیر استفاده کنید! (لطفا!)

http://www.timezendegi.ir


با این آدرس که خیلی راحت تره که!


برچسب‌ها: وقایع اتفاقیه

آخرین مطالب

 
» The Shawshank Redemption ( یکشنبه هشتم تیر 1393 )
» بادا مبارک قدم نو رسیده! :) ( سه شنبه هجدهم تیر 1392 )
» چو ایمان بود نام آییــن او / هویدا نگردد غمی کاندر او! ( شنبه سی و یکم فروردین 1392 )
» سال جدید، تبریک! ( دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 )
» کارگردان بشنو صدای مرا (2) ( جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 )
» کارگردان بشنو صدای مرا(1) ( دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 )
» نوشتن مطلقا نبود برای خواندن اطرافیان! ( دوشنبه یازدهم دی 1391 )
» بلاگفا با ما شوخی دارد یا ما با او؟ :| ( جمعه یکم دی 1391 )
» قــاصـــدك! هـــان چـــه خــبــر آوردی؟ ( شنبه هجدهم آذر 1391 )
» بیایید دانسته هایمان را رفرش (refresh) کنیم! ( دوشنبه ششم آذر 1391 )
» *استیون جابز در سخنرانی دانشگاه استنفورد ( یکشنبه پنجم آذر 1391 )
» شهید بیداری ( سه شنبه سی ام آبان 1391 )

درباره ما


آقا ایمان ٍ WWW.timezendegi.IR
گاهی در پیچ وتاب فراز ونشیب های زندگی و مشغله های گوناگونی که برای خود درست کرده ای ، به خود می آیی و نگاهی به عقب می اندازی و می بینی که زمـــان چون تیر از شست رها شده و آب به جوی رفته دیگر هیچ وقت باز نمی گردد ..و می مانی با صد افسوس فرصت های از دست رفته..
وآن موقع با چشم های بغ کرده رو به هر که می بینی شکایت میکنی، ولی خود جواب شکایتت را خوب میدانی و زیر لب نجوا میکنی:
/غافل کند از کوتهی عمر شکایت ....شب در نظر مردم بیدار بلند است/

ایمیل : Imann2731@yahoo.com